منوچهر خان حكيم

214

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

صاحبقران صاحبقرانى به مسامع دوست و دشمن رسيدن گرفت . در روز ديگر چون آفتاب انور سر زد ، صلصال زرهء ديو را در تن و شمشير زهرآلود را در دست ، به ميدان آمده نعره‌اى كشيد كه : هان اى پهلوان طهماسب ! اگر از مردان گيتى نشانى دارى به ميدان من بيا تا به مردم ظاهر شود كه هركس را چقدر كار از دست مىآيد . طهماسب ، كرگدن كوه‌پيكر را از جا برانگيخت ، در ميدان آمده نعره‌اى كشيد و سر راه بر صلصال گرفت و به تلاش درآمدند و تيغ بر هم زدند . صلصال حرامزاده همان شمشير زهرآلود را از غلاف كشيده ، نهيب به طهماسب داد كه : بگير از دست من . طهماسب دلاور به لعب « 1 » سپردارى درآمده شمشير صلصال را رد كرده ، تيغ بر گردن كرگدن آمده سر كرگدن در ميان دو دستش افتاد . طهماسب با مركب به هم پيچيدند . صلصال از آن سر ميدان بر گرديد كه طهماسب از زير لاشهء مركب قد و قامت راست كرده ، [ صلصال ] كمند را حلقه كرده به طرف او انداخت كه طهماسب دلاور كمند او را با ساطور قلم كرد . در اين بين شاه تركان با سپاه خود به ميدان آمده به مدد طهماسب . لشكر صلصال نيز از جاى درآمدند و مغلوبه در پيوست . در اثناى مغلوبه صلصال سر راه بر سبكتكين گرفت و پادشاه ملك تركستان را از روى تخت فيل درربود و بر زمين زده ، دست و گردنش را محكم بست . القصّه ، آن مغلوبه در كار بود كه آفتاب روى به غروب كرد و آن دو لشكر دست از گير و دار كشيده ، به آرامگاه خود رفتند . صلصال بدفعال فرمود تا سبكتكين را ( 135 ) در قفس آهنى محبوس كردند و بر سر اردو بازار آويختند و تيرك را به كشيك او باز داشتند . [ آزاد شدن سبكتكين به دست آتش‌افروز ] اما از آن جانب حكيم ارسطو عيّاران را طلبيد و گفت : سرهنگى مىخواهم كه امشب به خلاصى والى تركان برود ؛ چرا كه او كهنسال است و در حبس قفس نمىتواند بود . سرهنگ‌زادهء نامدار ، نقد « 2 » ارشد مهتر نسيم ، آتش‌افروز از جاى برخاست و گفت : اگر امر عالى باشد ، بنده بر اين خدمت اقدام مىنمايم . ارسطو بر او آفرين كرد . پس سرهنگ زاده

--> ( 1 ) . لعب : بازى . ( 2 ) . نقد : نتيجه و محصول ، فرزند .